![]() |
![]() |
|
| من کوچکترین انسانی هستم که در کنار انسانهای بزرگ برای صلح می جنگم |
|
بابام میگه تو آخرش برج ساز میشی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:54 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
عشقم به نقاشی
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 17:41 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام.
اميدوارم حال همه دوستانم و تمام بچه هاي دنيا خوب باشد.عيد همه هم مبارك باشد اميدوارم كه تعطيلات به همه خوش گذشته باشد.من هم توي ايام عيد به شهر بسيار خوش آب و هواي سرپل زهاب رفتم كلي مهمان نوروزي هم آنجا بودند.يك روز هم به قصرشيرين و يك روز هم به گيلانغرب رفتم جاي هم خالي.سيزده بدر هم به منطقه امامزاده عباس سرپل زهاب رفتيم.يكي از قشنگترين و پر خاطره ترين نوروزهايم بود.آيلين دختر خاله ام با مامان و باباش به اصفهان رفتند اما بقيه همه كنار هم بوديم.مهمان هم داشتيم از سربندر خوزستان و ساوه و قائمشهر. حالا هم قراره براي كار بابام كلا از كرمانشاه نقل مكان كنيم و به سرپل زهاب برويم.من كه خوشحالم . در مورد سرپل زهاب هم بگويم كه يكي از قديمي ترين شهرهاي ايرانه.قديمي ترين سنگ نوشته آسيا بنام آنوباني ني توي اين شهره.مقبره آخرين پادشاه ماد بنام ايويخ توويگو هم در اين شهره.طاق گرا و زيج منيژه و قلعه يزدگرد سوم هم اينجاس.مقبره احمد بن اسحاق سفير امام حسن عسكري و كسي كه امام زمان را در كودكي ديده در اين شهر هست.كلا شهري تاريخي با طبيعتي بسيار زيبا در زمستان و بهار است.اما تابستانهاش خيلي گرمه.مردمش هم به زبان كردي حرف مي زنند و داراي سه مذهب شيعه،سني و اهل حق هستند قبل از انقلاب تعداد زيادي يهودي هم در اين شهر زندگي مي كردند.. اميدوارم يك روز به اين شهر بياين.مطمئنم بهتون خوش مي گذره.يادم رفت بگم كه۴۵۰۰سال سابقه شهر نشيني داره و در زمان لولوبيان تا الان شهر بوده. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 12:3 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام
عيىتان مبارك باى از خدا مي خواهم كه در اين سال جديد بهترين لحظات براي مردم خوب كشورم و همچنيني بچه هاي معصوم اين مرز و بوم باشد و آرزوهاي همه دست يافتني شود و مردم كشورم و تمام مردمان دنيا در صلح و صفا زندگي كنند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 12:20 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
تولد بابام
امروز تولد بابام بود و من و مامانم یواشکی رفتیم براش کادو گرفتیم من یک ادکلن براش خریدم. جالب اینجا بود که در روز تولدش کتاب شعرش به نام«یی داوان هساره»(یک دامن ستاره)به زبان کردی کلهری چاپ شد. باباجون مهربونم تولدت مبارک ایشاالله صدو بیست ساله بشی. این هم عکس من و بابام
این هم کتابش
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 17:42 توسط لاوین جمشیدی |
|
سلام.امسال قابلمه نذری عزیز۵نفره شد و مارتیا هم به نوه های عزیز اضافه شد.حالا من و آیلین و امیرعباس و مانی و مارتیا شدیم نوه های عزیز.و قراره هر سال این عکس را تکرار کنیم شاید سال دیگه شدیم۶نفر. |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت 15:33 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
نمايشگاه مبل
امروز به نمايشگاه مبل در پارك شاهد كرمانشاهرفتيم من با يك گراز عكس انداختم.نترسيد بي خطر است
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 13:5 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام دوستان عزيزم
امروز با بچه هاي مهد شميم رفتيم باغ پرندگان كرمانشاه.اين دومين بار است كه باغ پرندگان را مي بينم يكبار توي يك سالگي توي اصفهان بود كه چيزي يادم نمياد.امروز هم در كرمانشاه.خيلي پرنده هاي قشنگي اينجا بودند.جالب اينكه چند تا خرگوش هم بودند.من پرنده ها را دوست دارم و هميشه براي گنجشكها غذا پشت پنجره يا توي تراس مي ريزم. در ضمن هنوز بابام تخت نخريده برام. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 12:45 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام دوستان عزیز.
امروز نمایشگاه کتاب رفتم و با مامان و بابا حسابی کتابها را قدم زدیم.من سه تا کتاب خریدم که اینقدر غرق تماشای عکسهای یکی از انها شدم که نمی دانم کجا گمش کردم.این یعنی من علاقمند به کتاب هستم و بقول بابام در آینده آدم اهل مطالعه ای هستم.جای همه تون توی نمایشگاه خالی بود. در ضمن بابام هنوز برام تختخواب نخریده |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم آبان 1390ساعت 9:31 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
+ نوشته شده در
شنبه شانزدهم مهر 1390ساعت 17:45 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام.
مسافرت کوتاه در اخرین روزهای تابستان همگی با یک سفر کوتاه موافقت کردیم و همراه عمه و علی و امیر که پسر عمه ام هستند و من و بابا و مامان ساعت۶عصر از کرمانشاه به طرف ساوه حرکت کردیم.توی همدان که رسیدیم شام خوردیم و ساعت۱۱شب به ساوه رسیدیم و به منزل دختر عموی بابام رفتیم.صبح بعد به طرف قم رفتیم من برای اولین بارم بود که به یک شهر زیارتی بزرگ می رفتم البته توی یک سالگیم به شیراز و شاهچراغش رفته بودم اما چیزی یادم نمیاد.من بغل بابا به داخل حرم رفتم و صلوات فرستادم و دعا کردم بازار قم را هم گشتیم به من که خیلی خوش گذشت چون بابا منو بغل کرده بود و هر کاری میکرد من پایین نمی امدم.دوباره برگشتیم ساوه و فرداش هم به تهران رفتیم دو روزی هم تهران بودیم چقدر شلوغ بود نمی دانم این بچه ها توی اون شلوغی چطور دوام میارند.برگشتنی هم از قزوین آمدیم و به کرمانشاه رسیدیم. جای همه شما هم خالی. در ضمن بابام هنوز برام تختخواب نخریده. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 21:42 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
مارتیا هم به دنیا آمد
بالاخره پس از این همه انتظار پسر دائیم به دنیا آمد و اسمش را هم از روی کتاب بابام گذاشتیم مارتیا. اینقدر کوچولو و نازه که کلی یواشکی بوسش کردم.مارتیا اسم یکی از سرداران باستانی کورد بوده و به معنای انسان هم هست.ایشااله مارتیا هم بزرگ بشه.حالا شدیم۶تا بچه.من و آیلیلن و متین و مانی و امیرعباس و مارتیا. در ضمن دوستانی که این مطلبم را می خوانند در جریان باشند که بابام هنوز برام تختخواب نخریده.ای بابای... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 17:49 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام.
بالاخره رفتيم توي خونه جديد بعد از چند هفته دنبال خونه بودن و بهانه گيري هاي من براي اتاق خوابم.بالاخره توي محله كشمير كرمانشاه يك واحد آپارتماني را اجاره كرديم و رفتيم توش.يكي از اتاقهاي خونه را هم قرق كردم و اسباب بازيهامو توش مرتب كردم فقط يك مشكل دارم و آن هم نداشتن تختخوابه.كه بابام دو هفته س قول داده ولي هنوز به قولش وفا نكرده آخه تختخوابم ديگه خيلي كوچيكه و من بزرگ شده ام.به بابام گفتم اگر برام نخره هر روز توي وبلاگم مي نويسم تا همه بفهمند كه بد قولي بده. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم شهریور 1390ساعت 20:1 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
سلام دوستان عزيز
ماه رمضانتان قبول و مبارك اين روزها خانه عمه اتراق كرده ايم چون اول قصد داشتيم به خاطر موقعيت كاري بابا بريم سرپل زهاب امام بعد از دو هفته اين اتفاق نيفتاد و الان داريم دنبال خانه اجاره اي مي گرديم.مامان قول داده يك خونه خوب بگيره تا اتاق خواب من مثل خونه پارسالمان شيك و مرتب باشه.ديروز كه با بابا رفتم بنگاه به صاحب بنگاه گفتم آقا يك خونه صورتي برامون بخر. حالا اگر انشاالله رفتيم توي خونه جديد بهتون خبر مي دم. فداتون لاوين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 9:27 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
مسافرتم به شهر زيباي سنندج و عكسهايي كه با مانكنهاي كوچولو انداختم
مانكنهاي كردي
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 9:34 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
بازگشت عمه و پسر عمه هايم از حج
دقيقا ۱۰ روز پيش بود كه عمع و علي و امير رفتند سفر حج.ما توي فرودگاه كرمانشاه بدرقه شان كرديم همه گريه مي گردند.من گفتم عمع تو رو به خدا منو هم توي اين هواپيماي بزرگ ببر.چقدر گريه كردم و آخرش اونا پرواز كردند و من گريه مي كردم كه چرا منو نبردند.آخه من واقعا عاشق هواپيمام و هر وقتي صداي هواپيما مياد بابام بغلم مي كنه و ميگه هواپيما بيا لاوين خانم را ببر امام رضا.بعد من ميگم بابا بگو امام رضا عليك سلام. ديروز دوباره رفتيم فرودگاه تا برگردند.چه لحظات جالبي بود.آنها برگشتند و يه عالمه دسته گل گردنشان انداختيم.وقتي شب كنار هم بوديم عمه كادوهام را باز كرد مامانم باور نمي كرد كه اين همه كادو برام آوردهند.دقيقا يك ساك كامل برام سوغاتي آورده بود.دستشان درد نكنه.انواع لباسهاي تابستاني و زمستاني،چند جفت كفش.كيف و اسباب بازي و....فردا شب هم مراسم براشان گرفتيم و بايد بريم سرپل زهاب.انشاالله نصيب همه تون بشه. لاوين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 11:24 توسط لاوین جمشیدی |
|
تولدم مبارك |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:31 توسط لاوین جمشیدی |
|
تولدم مبارك |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم تیر 1390ساعت 19:21 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
اين عكس من و ايلين و امير عباسه كه توي قابلمه آش نذري عزيز هستيم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 17:4 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
تيرماه عروسي داريم
بالاخره تاريخ عروسي مشخص شد و من بايد به فكر تهيه لباس باشم چون ناسلامتي من تنها برادرزاده عروس خانم هستم و مردم بالاخره انتظار دارند كه من خودي نشان دهم.مامان بزرگم مي خواد برام لباس كردي بدوزه و من هم با ان برقصم.باور نمي كنيد كه رقص كردي چقدر زيباست.نمي دانم ديده ايد يا نه ولي انشاالله ببينيد.از همه دوستام دعوت مي كنم كه تشريف بيارين.عروسي در شهرستان سرپل زهاب برگزار ميشه.همه دعوتين. لاوين |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 16:54 توسط لاوین جمشیدی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
من لاوین هستم لاوین در زبان کردی به معنای آرامش و نهال بید می باشد.دنیای ما دنیای عجیبی است همه دم از مهربانی می زنند همه از انسانیت حرف می زنند عاشق می شوند خدا را دوست دارند اما همین انسانها قرنهاست که با هم می جنگند و یکی از قربانیان این جنگها هم کودکان هستند.حالا من می خواهم برای صلح بجنگم.تو هم همراه من باشد تا با هم بجنگیم
|
| نوشته های پیشین |
|
اردیبهشت 1391 فروردین 1391 بهمن 1390 دی 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 |
|
RSS
|